تبليغاتX
کافه نادری
بچه مثبتها جمع شوید تا برویم رستگاری بازی......
روزگار غریبی است نازنین...

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

 

دلت را می بویند

                   روزگار غریبی است نازنین

 

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند

               

                 عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

در این بن بست کج و پیچ و سرما

آتش را

          به سوخت بار سرود و شعر

                                           فروزان می دارند

 

به اندیشیدن خطر مکن

                             روزگار غریبی است نازنین

 

آن که بر در می کوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

                           نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                                  روزگار غریبی است نازنین

 

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

                      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

                           روزگار غریبی است نازنین

 

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

مراسم هشتمین سال خاموشی ا.بامداد  برگزار نشد...که نشد....اتوبوس ها برگردانده شدند و اوینها پر !!

چیزی نمیتوان گفت......امنیت روانیتان بالا میرود....

 

نمیتوان چیزی گفت.....................................

کاشکی

کاشکی

قضاوتی در کار باشد.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 

تخیل و رویا

اب و جنون....

عجیب به هم چسبیده بودند ....مثه اقا مهتی و شلوارک داغ!!

سند باد نگاهی به الکساندر میخاییلوویچ انداخت و گفت:
اب انسان را تطهیر میکند...قایق سر گشته......

هر بار نشستن در کشتی گویی اخرین بار است

هر بار پیاده شدن در جزیره ناشناخته ای گویی اخرین کشف...

الکساندر میخاییلو ویچ از سپردن عقلش بدست ان ملاح شوریده چندان ناراضی هم به نظر نمیرسید.

مگر غیر از این است که دریا نوردی ادمی را تسلیم سرنوشتی نا معلوم میکند؟

تخیل و رویا.......بعلاوه وجدان

اب و جنون به همراه شک عجیب به هم پیوسته اند!!

سند باد گویی قداست شخصیت داستانی صاحب نام اش را تشدید میکرد نگاهی به دور دست دریا انداخت.

دریا نورد زندانی عزیمت خویش است!!! اینرا سند باد گفت.

در دریا هر کس به دست تقدیر خویش سپرده میشود!

به سوی دنیای دیگری راهیست.

موجود در یک عرصه جغرافیایی نیمه خیالی-نیمه واقعی!

دریا نماد تحقق جنون دریا نورد است و طوفان اش گذز گاه این جنون.

وضعیت به غایت نمادین شده!!!

طوفان حالا بیشتر عینی ست تا ذهنی! و سوراخ ایجاد شده در کشتی نیز...چنین

انقدر که چشمان الکساندر میخاییلو ویچ نمیتواند نبیندش!

سند باد اما موهایش را در برابر باد رها کرده و خود به دوردست ابی خیره مانده!

اضطراب بی وقفه دریا ....ان پهنه وهم الود که ان روی دیگر دنیا بود...درک ان معرفتی دیگر طلب میکرد.

الکساندر میخاییلو ویچ نیک میدانست که سند باد مال زمین محکم و شهر های پابرجا نیست!

میدانست پیوند خیالی  جنون و اب رسمی کهنه است دیر پا پین دریانوردان ...ملاحان شوریده

او اینرا نیز نیکتر میدانست که باز گشت از دریای جنون گستاخی خاصی میطلبد..

این گونه که سند باد پسر دریا هاست....او غریبه ای بیش نیست.

اما

اعتماد صرف الکساندر میخاییلو ویچ به سند باد نه چیزی از شدت طوفان در راه می کاست نه کمکی به سوراخ ایجاد شده در کشتی  میکرد!

 

کشتی رها شده در دریای بیکران جنون در پهنه سترون دلواپسی! در میان بازتابهای مواج و عذاب اور دروغین در احاطه بی خردی صرف!! بند شده به شلوار سند بادی و پشت موهای فر فری سند باد و البت عرق گیری معطر به بوی عرق کهنه تن نامبرده و(( پی پی)) پرندگان رها در اسمان ابی دریای جنون!!!

الکساندر میخاییلو ویچ مانند بقیه هموطنان همیشه در صحنه اش

به

اب وجنون اندیشید

به سوراخ کشتی

به طوفان در راه

و ارزوهای بر باد رفته......و البته سند بادی که به دور دست ابی خیره مانده و از دریا میطلبد انچه را که خود دارد!!

سند باد  است  دیگر!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
خواب میبینم در کنار دریا هستم و با عده ای غریبه و اشنا به سمتی میروم.

این ان صدای جادویی بود که اول بار در تاریکی سینما مرا با خود به دنیایی از اعجاب فرو برد.

صدایی گیرا گه گاه خسته گاه شوریده.

گاه خشن و البته مهربان!

و این چنین شمایل مرد سینمای مدرن پس از انقلاب شکل گرفت.....

حمید هامون ...مردی واله و شوریده...متفکر..اهل دل و البته مهربان!

حمید هامون کودکی ست شیطان که مادر بزرگ را اذیت میکند....عاشق است.

یم یلد ....یم یلد ....و یم یوید!! نماز را می اموزد

به مهشید اش عشقش اناری خشک هدیه میدهد و از صدای دانه های خشکش به وجد میاید!

با صدای خارج تار مهشید ....حال میکند!

کتاب ها را ورق میزند...از سوز میگوید از عشق و ....

حمید هامون من....علی عابدینی را دارد...شیداست...مرید است و ...

تفنگ را به سوی عشق اش قربانی اش اسمعیلش نشانه میرود......

براستی صلت کدام قصیده ای  تو ای ...........غزل.؟
باور اتفاق های تلخ همیشه سخت است و البته گذرا...

هامون ما شمایل بود ....شمایلی برای ما

نسلی که نوجوانی و جوانی اش را در دهه شصت گذراند

ما که مدام دنبال ان چیز بودیم ان نخبه متفکر انی که بتوان به نسل بالایی ها نشانش داد و گفت اگه شماها بهروزی داشتین که قیصر زمانه تان بود.....ما هم او را داریم...

حمید  هامون ما!

کسی که تکرار نشد...خودش سالها زیر سایه ان نقش افرینی خارق العاده اش ماند ..اما دیگر تکرار نشد!

ما کسی را داشتیم که از قیصر هم عبور کرد!

ان شانه های پهن....صدای گیرا....

یادش گرامی

مردی که ار صحنه پا به سینما نهاد و مارا مدهوش خویش نمود.

خسرو شکیبایی عزیز

ارامش قبل از طوفانی که خاموش نخواهد شد در یاد ما.

نقش افرینی های ماندگارش در

 فیلم‌های سینمایی

 مجموعه‌های تلویزیونی

سال عنوان کارگردان توضیحات
روزی روزگاری امرالله احمدجو مجموعه
مدرس
۱۳۷۵
خانه سبز بیژن بیرنگ، مسعود رسام مجموعه
۱۳۷۷
کاکتوس محمدرضا هنرمند مجموعه (سری اول)
۱۳۷۸/۱۳۷۹
تفنگ سرپر امرالله احمدجو مجموعه
۱۳۸۱
در کنار هم فتحعلی اویسی مجموعه تلویزیونی
۱۳۸۶
سرزمین سبز بیژن بیرنگ، مسعود رسام مجموعه (پخش در سال)

آلبوم‌های موسیقی

یاد ان چارشمبه شبها که خانه هاما نرا سبز میکرد با حضورش...

سبز سبز بود....ریشه داشت.....در زمستون هم بهار بود....زعفرونی بود!!

یادش گرامی.

 

 

 

 

 ......................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
اومدیم روز مردی خیر سرمون ادم شیم....یه چیز مردونه بنویسیم...یه طنزی...جزمی مطلبی...چیزی!

نشد...یعنی نه طنزمون اومد..نه....!

هیچ

هیچ

فقط به یاد چشمان پدر افتادم..دم اتاق عمل...که نیگام میکرد....۶۷ سال مردونگیو ییهو دیدم تو چشاش..نه نمی..نه چیز دیگه ای..

فقط از چشای پدر میشد فهمید مردونگی تو این روز گار سختتره...سخت...تر!!

چشمای پدرم...نشانه ۶۷ سال غرور ...غروری که شاید خیلیها میخواستن له اش کنن و تنونستن!

یاد سالهای جنگ افتادم ...پدر هایی که بدنبال رستگاری رفتن و نیومدن!

پدرهایی که شبها رو به امید روزها سر کردن و نتونستن!

پدرهایی که شرمنده منزلشان شدن!

پدر هایی که بوی فقر وپس زدن ..

پدر هایی که ((پدر )) موندن.

به احترام مرد ...به احترام پدر

به نام پدر

سه بار نامت را در دل فریاد زدم

تو زیر تیغ جراح بودی...

پدر

نفس به شماره افتاد...

تو

اما

بودی..نتونستی بری....نتونستی...بدبختی این بود که تو پدر بودی! نباید میرفتی!!

بهشت ...بوی پدرم رو  میده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
انگار هیچ جور خوشبخت نیستیم..

لحظات گذرا..کوتاه.

قوانین ..معمولی.

تکرار شدنی.

در ان..که..در ان...مرگ گل..ویژه ست...همه چیز معمولیست.

انحراف به چپ....انحراف به راست...عدول از ارزشها...بایدها..نبایدها..همه اش معمولیست.

در ان..که در ان...مرگ گل ویژه ست.

ملودرامهای ابکی...خانوادگی...قانون های مسلم...تعلیق..گره گشاییها!!

خاطره و پندار.

همه در حد یک طرح خام ست.

اما

مرگ گل ویژه ست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط هیراد افشار | 
ما....اصولا ادم تنهایی هستیم....شریک هم نمیخواهیم در این تنهایی!!

اما

دو...نه دقیقا سه تا فرشته میشناسیم که بلاگفا را منور نموده اند!!!

این

فرشته ها ...بال ندارند...یعنی بالهاشان سوخته که کمی زمینی تر شوند!!

دوش

درکه در تسخیر این سه فرشته بود.............دیدنی!

کاش زمینیتر نشوند....

کاش.

تقدیم این سه فرشته..............هر چه که دارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 

هیراد وبلاگتو بردار و برو!! یا (( رفقا توبه کنین .......وبلاگا غلاف)) !!

ما  در تایید تلاشهای مهروزانه دولت خدمت گذار در جهت بالا رفتن امنیت روانی مان به موازات ارتقا امنیت اجتماعیمان اعلام میداریم نه تنها هیچ وابستگی به اقای بلاگفا نداریم ...بل از ایشان  دلخور هم هستیم!!

 

همین اقای بلاگفا با اغفال جوانان سلحشور همیشه در صحنه و البت گاها پشت صحنه سعی در سیاه نمایی و از راه بدر کردن انها را دارد و باید از صحنه جهان مجازی محو شود!!!

 

اعلام میداریم بلاگهای پاک و مثبت (زرد) نه تنها مفید که وجودشان لازم است و ...

ما که سفره هامان بوی نفت میدهد الان هم نیت کرده ایم با سود سهام عدالتمان سفر دور دنیامان را اغاز کنیم .....اصلا نیستیم که .................باشیم!!

 

بهر روی رفقا توبه کنید محارب نشوید....مفسدین فی الا رض ......توبه کنید!!

مدام امنیتتان بالا میرود......انوخت هی فرت وفرت فعالیت کنید...لا اقل فکر معده هاتان باشید.

ما که پاکیم..پاک پاک ..........شما چطور؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط هیراد افشار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هر گونه گرته برداری و اقتباس از سبیل اینجانب با برخورد نزدیک از نوع سوم همراه است!!! تمامی حقوق این عکس تحت حمایت اقای کپی رایت!!! است!!


نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
پیوندها
شهروند امروز
ساتیار امامی
طنز نوشته های رویا صدر(بی بی گل)
محسن نامجو.موزیک
نیل یانگ
هبوط در ماداگاسکار
جوشونده کاهو
ریدیو هد
مکتوبl(استاد مهاجراني..)
مرحوم روزنامه شرق....
خانواده مخملباف
خانم اقای الهام!!!
عباس عبدی
عماد الدین باقی
محمد علی ابطحی
احمد شاملو
عادل.....نود.....عادل
زندگی بانو
تیم برتون
صادق هدایت
کافه انتهای کوچه بن بست
کاسنی
افرا
ارتمیس(زنگار)
تراوشات یک ذهن بی مار
کافه نعنا
نغمه
بزرگ سورنا
نگین
کلیله و دمنه
کامبیز امپراطور ..دی-وی-دی
وب سایت گروه (کمل)
وب سایت رسمی قبرستان پرلاشز..پاريس
عطر بخار چای تازه....
خاطرات یک ماه زده ..
خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح!!!!!
سلطنت سكوت
موز ماهي...(یونس لطفی عزیز)
اخرين سامورايي..
شاه امفاكتوس سوم
ياد داشتهاي نقاش خيابان چهل و هشتم
احمد زاهدی عزیز
راننده تاكسي...
دل.....پيچه
لاغر مردني.......
گاهی که ماه پیاده میرود...(سید مهرداد ضیایی)
حنا خانم
برای شبگردی های شبانه
Street Sprit
هیلدا هومان(سویدای دل)
فیلدوست
ابر سیاه
شب شعر شکر خند (رضا رفیع عزیز)
فمنیسم از نوع 8
مینیمالهای اشیق سر سونت(....)!!
ترانه علیدوستی
پریشان گوییهای فلان بن هیچ کس
امیر ادهم عزیز!!
سينوحه!!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

عضو جستجوگر وبلاگهای فارسی زبان